X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1388

داستان کودک و خدا 

 کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا تو مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد زیادی از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام و او از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند و قتی زبان آن ها را نمی دانم؟

خدا او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی را در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم تو را ببینم ناراحت خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی سؤالی دیگر از خدا پرسید: خدایا حالا که باید بروم لطفاًنام فرشته ام را به من بگو.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و گفت: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.